+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۸۸ ساعت 15:8 توسط مهناز
|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛ کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب ميخواهم، سرابم ميدهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست